اعوذ بالله من
الشیطان الرجیم. بسم الله الرحمن الرحیم. ربّ اشرح لی صدری و یسرلی امری و احلل
عقده من لسانی یفقهوا قولی
در مساله جبر
و تفویض دیروز عرض کردم که ما اگر صرفنظر کنیم از همه اصطلاحات، عقل ما درک میکند
که ما مختاریم، مجبور نیستیم درک هم میکند عقل ما که ما در حالی که مختاریم اما
اگر فعلی بخواهد از ما سربزند، احتیاج به خیلی چیزها دارد که دست ما نیست. احتیاج
دارد به این که خون در بدن ما جریان داشته باشد، این از طرف خداست. احتیاج دارد به
اینکه من قدرت داشته باشم، من علم داشته باشم، من شعور داشته باشم و اینها همه و
همه در دست خالی خداست. متوقف بر این است که زمان باشد، مکان باشد، و بالاخره
مقتضی باشد همه دست خداست، دست من نیست. متوقف بر این است که مانع در کار نباشد و
این دست خداست و بالاخره لاحول و لاقوه الا بالله.
خب همه میفهمیم
قطع نظر از اصطلاحات، این است که در حالی که مختاریم اما فعل ما متوقف بر خیلی
چیزهاست که مربوط به اختیار ما نیست. بله ما مختاریم به این معنا که: مثلا الان من
میخواهم حرف بزنم شما میخواهید بشنوید بطور ناخودآگاه تصوری هست، تصدیقی هست،
شوق موکدی هست، اراده هست. گفتن از طرف
من، شنیدن از طرف شما هست و من میتوانم الان از منبر بیایم پایین حرف بزنم. شما
میتوایند الان بلند شوید بروید و گوش ندهید. خُب، این دست ماست دیگر اینجا را بخواهیم بگوییم
جبر، خیلی ساده لوحی و غوغاسالاری و بی عقلی میخواهد؛ اما این که ساعت را کوک
کردهاند دیگر ساعت دارد کار میکند و خدا هیچ کاره است این دیگر احمقیش بیشتر
است. «بیده ملکوت کل شیء»آن
به آن فیض ازطرف حق میرسد تا من یک وجود سالم عاقل باشعوب دراک هستم که میتوانم
حرف بزنم.
بله صدی نود و
نه تا مال خداست اما آن «اختیار» مال من است آن را هم خدا داده – توجه به این مطلب
هم خیلی خوب است – که من در اختیارم، جبر است. آن ید مرتعشه در اضطرارش جبر است ؛
اما من در تکان دادن دستم اختیار دارم این اختیار جبر است؛ لذا انسان مختار است
بالجبر. برای خاطر این که اگر اختیار را برداشتند فعل را نمیتواند بجا بیاورد چون
فعل متوقف است بر تصور و تصدیق و شوق و اراده؛ اراده یعنی اختیار و اگر اراده نباشد فعل اصلاً موجود نمیشود. لذا من مختارم
یعنی فعل نفیا و اثباتا دست من است. اما در حالی که میخواهم فعل را انجام بدهم
«بحول الله و قوته اقوم و اقعد». این را باید فراموش نکنم. حول و قوه یعنی همینها
که گفتم. رفع موانع، « لاحول و لاقوه الا بالله.» یعنی عقل و شعور و سلامتی و زبان
و جریان خون در بدن من و ... «و ان تعدوا نعمه الله لاتحصوها»
خُب، همه و همه مال خداست و چیزی که باید
توجه بکنیم این است که خودم هم مال خدا هستم و تصور و تصدیق و شوق موکد و اراده و
فعل هم مال خداست؛ این را باید توجه کنیم. ولی در سلسه علل فعل، اراده خوابیده است. اگر اراده من را برداریم فعل نمیتواند
در خارج موجود شود. لذا فعل «ید مرتعشه» با «ید محرکه» با هم تفاوت دارد، تفاوتش
اینکه آن در سلسله علل، اراده نخوابیده
اما در ید محرکه در سلسله علل اختیار خوابیده است.
این کی جهت
توحید افعالی، یک جهت دیگر پس بنابراین من در اختیارم مجبور هستم. نمیشود من بدون
اختیار کار بکنم نه. من در اختیارم مجبورم یعنی اگر فعلی را بخواهم انجام بدهم
اراده میخواهد. شوق موکد وتصدیق و تصور
علم به فائده و تصدیق به فائده میخواهد.
یک مثل
عوامانهای برای عموم مردم میزنم. این مثال را استاد بزرگوار ما علامه طباطبائی
در حاشیه بر کافی شریف دارد. گفتم، خُب،
مثال ایشان چون که در کافی شریف بوده و برای عموم مردم بوده، برای تقریب به
ذهن، برای عموم مردم، اینجور مثال زدهاند. فرمودهاند که یک آقای خیرخواهی، یک
پولی میدهد به غلامش برای اینکه صرف خیر کند صرف سعادت خودش، ساختن خانه خودش و
این میرود قمار میکند؛ یامی رود با همین چاقو آدم میکشد ؛ خُب، ، این الان قدرت
آدم کشی را، آن پول بهش داد اما آدم کشتن را هم اراده خودش و ناجنسی خودش، نسبت بدهیم این آدم کشی را
به آن کسی که پول داده خُب، درست است نسبت
بدهیم به همین آقا اینهم درست است فاعل قریب این است. فاعل بعید آن است. اما آن
فاعل بعید پول داد برای چی؟ برای اینکه، این سعادتمند بشود، نه اینکه شقاوتمند
بشود و این فاعل قریب با اختیار خودش این پول را صرف شقاوت خودش کرد و ایشان در
کافی میفرماید که یک معنای «لا جبر و لاتفویض بل امر بین الامرین» همین است ؛ جبر
نیست ؛ برای اینکه این آدم کشته، این پول را صرف قمار بازی کرده صرف کارهای بد
کرده اما تفویض هم نیست. برای اینکه این اگر پول نداشت نمیتوانست قمار بکند «بل
امر بین الامرین » امر بین الامرین یعنی چه؟ یعنی فاعل قریب این است که با اردهاش
کار بده کرده است اما حول و قوه مال آن ارباب بوده است. راجع به پروردگار عالم هم،
پروردگار عالم از الطافش این است که صدو بیست و چهار هزار پیامبر فرستاده همین
دلیل بر اختیار ماست و الا اگر ما مجبور بودیم که لغو بود صد و بیست و چهار هزار
پیغمبر بیاید. اگر شقی بالذات بودند بعضی ها یا همه که معقول نبود صد و بیست و
چهار هزار پیغمبر بیاید، از آن طرف هم پروردگار عالم علاوه بر فرستادن پیامبرها،
به من قدرت داده علم داده، شعور داده است، نعمتهای داده که آن فعل من متوقف بر آن
نعمتهاست. ما وقتی که فعلی را بخواهیم در خارج انجام بدهیم هزاران چیز میخواهد
یکی از آنها اراده من است. اراده من در مقابل آن چیزها کم است و هزاران چیز میخواهد
که دست من نیست ؛ فیض از طرف حق است. باید موجود بشود، آن وقت من بتوانم کاری را
انجام بدهم، پس لاجبر کار را انجام میدهم. من دارم الان با شما حرف میزنم و شما
داریدگوش میدهید «و لا تفویض» برای اینکه اگر حرف میزنم، زبانش و علمش و قدرتش
را خدا داده اگر شما میشنوید، شعورش را خدا داده. پس «لا جبر و لاتفویض » پس
چیست؟ امر بین الامرین. که اسمش را میگذارند فاعل قریب، فاعل بعید. الا اینکه
همانجاها که علامه طباطبائی مثال میزنند. فرمایش خوبی است که ایشان در تفسیر
المیزان هم کل من عندالله. آنجا مثال میزنند میفرمایند اما سزاوار این است، وفا
این است، عقل سالم این است، بدیها را نسبت بدهیم به آن کسی که بدی بکند. خوبیها را
نسبت بدهیم به خدا. آن کسی که پول داده به جوانش، برود خانه بخرد، برود زن بگیرد،
سعادتمند شود. سرمایه درست کند و این رفت قمار کرد ورشکست شد خُب، سزاوار این است که نسبت را بدهیم بگوییم که این
عجب ناجنسی است. پول بابا را گرفت و بیچاره شد. اما اگر این مرد رفت و خانه خرید و
زن گرفت و سعادتمند شد نسبت را بدهیم به آن آقا بگوییم که به چه پول بابرکتی چه
پول خوبی، این را سعادتمند کرده است، این فرمایش علامه طباطبائی هم انصافا خیلی
خوب فرمایشی است که این آیه هفتاد و هشت از سوره نساء «و ان تصبهم حسنه یقولوا هذه
من عندالله» این خطاب به پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله است. یا رسول الله صلی
الله علیه و آله اینها اگر پیروز بشوند. میگویند که خدا ما را پیروز کرد. «و ان
تصبهم حسنه یقولوا هذه من عندالله» «و ان تصبهم سیئه یقولوا هذه من عندک» اما اگر
شکست خورد مثل جنگ احد میگویند که تو کردی، تو جنگ آوردی. آن وقت نسبت خوب را به
خدا میدهند، نسبت بد را به تو. قرآن میفرماید قل کل من عندالله هم آن پیروزی مال
خداست و هم آن شکست. کل من عندالله توحید افعالی این را اقتضا میکند «فما لهولاء
القوم الکافرون یفقهون حدیثا» چرا این ها بی شعورند و اینجوری حرف میزنند. اینها
باید بگویند که: «کل من عندالله» تقدیر چنین بوده است. بعد قرآن در حالی که میگوید
«کل من عند الله» بلافاصله میفرماید که: «ما اصابک من حسنه فمن الله و ما اصابک
من سیئه فمن نفسک» آنچه خوبی است از طرف خدا، آنچه بدیست از طرف شماست. این دو تا
معناست یک معنا علامه طباطبائی میکند در المیزان میفرماید: ادب اقتضا میکند که
چنین بگوییم و ادب اقتضا میکند بگوییم ک بدیها مربوط به ماست. خوبیها مربوط به
خدا است. یک معنای دیگر هم که در حاشیه کافی دارند دیگران دارند این است که «ما
اصابک من حسنه فمن الله » مثل همان مثالی که زدم پول را خداد داده است، همه چیز را
خدا داده است و اگر این شعور داشت، اگر این عقل داشت، اگر جربزه داشت، اگر ایمان
داشت اینها همه مال خداست و «ما اصابک من سیئه فمن نفسک» شکستها مربوط به خودتان
است، مربوط به خدا نیست، برای خاطر این که در جنگ احد، خُب، ، خدا پیروزی داد، چرا
شکست خوردید برای خاطر این که آن دره را شما رها کردید. پس بنابراین شکستها مال
خودتان است، پیروزیها مال خداست.
به قول علامه
طباطبائی در حاشیه کافی خوبیها مال خداست برای اینکه خدا به شما پول داده به شما
عقل داده به شما شعور داده است برای خاطر این که شما بهشتی شوید. نداده که شما
جهنمی شوید. اگر آن پول را صرف جهنم بکنید این مربوط به خدا نیست. اینهم معنای
خوبی است. البته هردو قبل از علامه طباطبائی فرمودهاند مثل مرحوم صدرالمتالهین،
در اسفار خُب، اینها را همه را فرمودهاند
اما حالا استاد عزیز ما در حاشیه بر کافی آنجوری، در المیزان اینجوری، هردو دست
خدا است. نه اینکه یا این یا آن. بلکه هردو درست است. نسبت فعل را به این شقی میتوانند
بدهند برای اینک شقی است با نعمتهای خدا، و باز هم نسبت میدهند که ادب اقتضا میکند
ما راجع به بنده ها بگوییم که ما بد کردهایم توبه بکنیم و اما خوبیها را نسبت
بدهیم به خدا، ادب اقتضا میکند آن اولی بهتر از دومی است.
اما چونکه
علامه طباطبائی یک توحید افعالی خاصی داشت چون استادشان مرحوم آقای قاضی آقای طباطبائی
میگفتند من هر چه دارم از ایشان دارم و ایشان هرچه گفتهاند راجع به توحید
افعالی گفتهاند. اصلاً میگویند مرحوم قاضی در مدت عمرشان در اخلاقشان غیر از
توحید افعالی چیزی نگفتهاند .همیشه توحید افعالی میگفتهاند و معنای توحید
افعالی را دیروز معنا کردم. امروز هم معنا کردم دیگر، و آن این است که همه چیز از
خدا است حتی اراده من، اما از آن طرف هم
افعال من «و الله خلفکم و ما تعملون»،
«ما تشاءون الا ان یشاء الله»
این « الا ان یشاء الله» فقط نیست«و ما تشاءون» نسبت فعل را به ما میدهد. «ما
تشاءون الا ان یشاء الله» نسبت فعل را به ما میدهد «و الله خلفکم و ما تعملون»
نمیگویند والله خلقکن و عملکم اگر و الله خلقکم و عملکم بود جبر بود. اما «و الله
خلفکم و ما تعملون» آنچه را شما بجا میآورید اینهم مال خداست «کل من عند الله»
لذا وجود ما، تصور و تصدیق و شوق و اراده ما، فعل ما، همه و همه از خداست. وجود ما
و خارجی که فعل من متوقف بر آن خارج است، رفع موانع و مقتضی ،همه و همه مال خداست،
بدون اقتضا نمیشود من کاری بکنم و اقتضا خیلی خوب است و «و ان تعدوا نعمه الله
لاتحصوها» خیلی است. این خلاصۀ حرف است درباره جبر و تفویض و «و لاجبر و لاتفویض
بل امر بین الامرین»
در سوره کهف
مثل همین «کل من عند الله» ... «ما اصابک من حسنه فمن الله و ما اصابک من سیئه فمن
نفسک»
همین جور استعمال شده و نسبت فعل را گاهی به حضرت خضر میدهد ؛ گاهی به خدا میدهد
گاهی هم به خدا میدهد هم به حضرت خضر ؛ این همین بحث ماست؛ اما آنجا که برحسب
ظاهر کار، بد است، نسبت میدهد به حضرت خصر، آنجا که به حسب ظاهر، کار خیلی خوب
است، نسبت میدهد به خدا؛ اما با این فرض، آنجا هم که کار خوب است و کار بد، نسبت
میدهد به هردو که یک دفعه فراموش نشود اینکه خدای فقط من فقط، هر دو غلط است. «و
لاجبر و لاتفویض بل امر بین الامرین» اینهم فراموش نشود. در وسط«فخشینا» در آخر
«فاراد ربک» اول «فاردت ان اعیبها» آنجا که راستی، کشتی سوراخ کردن است میگوید
«فاردت ان اعیبها» آنجا که ساختن دیوار است. آنجا «فاراد ربک ان یبلغا» و این که
آن گنجشان را بیاورند، اما در وسط کار هم تنبه اینک، آن بچه کشتن، آن را به هیچ
کسی نسبت نمیدهد اما آنجا که این بچه بزرگ میشد و پدر و مادر را کافر میکرد. پس
باید کشتش. این «فخشینا» هم نسبت فعل را به خدا داده، هم نسبت فعل را حضرت خصر
داده، و نظیرش هم در قرآن زیاد است. لذا آن آیه این که الان خواندم، خیلی رساتر
وبهتر است؛ اما مابقی جاها هم خیلی – شاید شما جمع بکنید یک کتاب بشود اگر جمع هم
بکنید هم خیلی خوب است – که قرآن نسبت فعل را گاهی به خدا میدهد و گاهی هم نسبت
فعل را به بنده میدهد اما ادب اقتضا میکند نسبت خوبیها به خدا و نسبت بدیها به
ما داده شود. اما فراموش هم نشود که «کل من عند الله» هم همینجور که گفتم یعنی «و
الله خلفکم و ما تعملون» بهتر از همه اینها، اینکه مرتب به ما میگویند بگو بگو،
بگو: «بحول الله و قوته أقوم و اقعد».
آیات آخر سوره
کهف متشابه است. از متبهات قرآن اینها است که کسی هم تا حالا نتوانسته معنا کند.
إن شاء الله حضرت ولی عصر بیایند. آنکه متین قرآن است، آنکه مبین قرآن بود
نگذاشتند حرف بزند و آقا امام زمان که متین قرآن است بیاید و این متشابهات را برای
ما معلوم بکند. این حضرت موسی، آیا آن موسی پیغمبر اولوالعزم است؟ معلوم نیست؟. یک
موسی دیگری است که اصلاً در قرآن موسی نیامده و آن حضرت خضر بوده یا کسی دیگر
بوده. همان اندازه که یک کلاس مخصوصی میخواستند به آن آقا بدهند، این کلاس مخصوص،
یک علم «بلایا و منایا» بوده که بهش دادهاند. که با ظواهر شرع جور در نمیآید
اما با قضا و قدر جور در میآید. اما هست. به قول استاد بزرگوار ما حضرت امام
(رضوان الله تعالی علیه) میفرمودند: «مساله جبر و تفویض ،مساله قضا و قدر، مساله
بداء و اسرار شیعه در این چند تا آیه حل شده است. درحالی که متشابه است اما این
اسرار، که اسرار بالایی هم هست. اسرار اعظم شیعه در این چند تا آیه حل شده است.»
و صلی الله علی محمد و آل محمد
- انسان آیه 30 و نیز تکویر 29 .